قول داده بودم اینجا سانسور نداشته باشم دیگه :/
برای همین راستش رو می نویسم
دیروز برام روز خوبی نبود. نه اینکه تنها باشم یا کسی برای توبدم کاری نکرده باشه ها، نه
واقعا نمی دونم چرا زده بود به سرم. هیچی خوشحالم نمی کرد. دلم برای عطی می سوخت. خیلی داشتم اذیتش می کردم. اشکام بند نمیومد و احساس می کردم تمام دنیا رو سرم خراب شده.
شاید شبیه یه حمله ناگهانی افسردگی!!!
راستش از خودم خیلی بدم اومد. من ناخواسته آدم های عزیز زندگیم رو اذیت می کنم
امروز هم حس و حالم مثل دیروزِ. ولی دارم دست و پا می زنم از این حال و هوا در بیام. بیچاره ها گناه نکردن که دور و بر من زندگی می کنن
آویز ساعتم رو از ترس اینکه گم بشه به جای " آویز گردنبند" انداختمش تو زنجیر و الان ایشون یک عدد گردنبند خوشگل هستند
کاش بتونم این حال بد درونم رو درست کنم.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 10:12 توسط فرشته
|
