4
-
تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 10:07
این وبلاگ پر از حرفهاییِ که یه روزی حتما می خونیشون... یه روزی که به تک تک آرزوهامون رسیدیم... قول داده بودم اینجا سانسور نداشته باشم دیگه :/ برای همین راستش رو می نویسم دیروز برام روز خوبی نبود. نه اینکه تنها باشم یا کسی برای توبدم کاری نکرده باشه ها، نه واقعا نمی دونم چرا زده بود به سرم. هیچی خوش...
5
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:17
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
6
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:17
نمی دونم چرا اینقدر دیر به دیر به اینجا سر می زنم و می نویسم. تو این مدت خیلی چیزا اتفاق افتاده که حس نوشتنشون رو نداشتم.ولی به خودم قول دادم از این به بعد مرتب تر بنویسم. کم تر از یک ماه دیگه دانشگاه تهران مصاحبه دارم.ماه رمضان خیلی سخت می تونم درس بخونم.یعنی بهتره بگم نمی تونم! خبر بعدی اینکه با ع...
7
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:17
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
8
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:17
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
9
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:17
امروز جمعه ست و فقط دو روز دیگه تا مصاحبه ی دانشگاه تهران مونده. وحشت برم داشته. می ترسم برم اونجا و گند بزنم اینقدر تو این ماه عطی رو از خونه برای کارای خودم کشوندم بیرون اصلا روم نمی شه بازم بهش بگم پاشو باهام بیا یکشنبه امتحان کتبیِ و بعدش تقسیم می شیم برای مصاحبه. خیلی خسته کننده س که بیاد اونجا...
3
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:44
فردا روز تولدم نمی دونم اشتباه کردم بهش گفتم بشینیم خونه سر کارای مقاله یا کار درستی بود؟! چقددددر دلم یه سورپرایز متفاوت برای تولدم می خواد :) مثلا چی؟؟؟!!! مثلا اینکه بگی بیا خونمان و اونجا بین خانواده یه کیک کوچولو و شمع و تولد تولد داشته باشیم یا.... خانواده رو برداری بیاری خونه ما که کنار هم با...
1
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 19:27
اسم من فرشته ست. کم تر از 15 روز دیگه تولدمِ و 27 سالگی رو تموم می کنم( البته این عقیده ی عطیه ست! وگرنه من که می گم متاسفانه 28 رو تموم می کنم!) تک فرزندم.تقریبا یک سال و نیم کارشناسی ارشدم رو تو رشته ی روانشناسی تموم کردم و امسال اگه خدا بخواد می خوام کنکور دکترا شرکت کنم. تولدم... خوشحال نیستم هم...
2
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 19:27
این روزا به شدت درگیر مقاله هاییم. از صبح تا شب باهام راحت تر از قبلِ. خیلی راحت تر و این حس خیلی خوبی بهم می ده. کم تر احساس غریبگی با من و خانواده م و خونه ی ما می کنه و این یعنی یه حسِ عالی خیلی خسته م و هنوز کلی کار دارم امشب. پس به همین چند خط اکتفا می کنم و می گم" فعلا کافیِ"